|
MARYAM |
در عشق رسوايت كنم پاي بند پيمانت شدم
خواستم سخن از دل بگم
ديدم دل ميبري ، دين ميبري ، مومن به ايمانت شدم
گفتم مرحم نهم بر زخم خويش سازش كنم با اخم خويش
بيهوده بود تجويز من محتاج به درمانت شدم
خواستم پنهان كنم اين راز را اين سوز و اين گداز را
غافل كه من انگشت نماي شهر و سامانت شدم
آدمک آخر دنیاست ، بخند
آمدک مرگ همین جاست ، بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد ، شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی ، همه دنیا سراب است بخند
شاخه اي گل در دست ...
منتظر بر سر راه...
من به مهماني چشمان پر از عاطفه اي آمده ام ....
عشق معناي کدامين حرف است؟
و به همراه گل سرخ چه معنايي دارد؟
واژه هايي که کلام من و توست ....
در کتابي ست که هر واژه آن شعر ناخوانده
احساس من است
من ز گرمي نگاهت خواندم
که گل سرخ چه معنايي دارد
و کلامت که پر از نغمه و موسيقي بود
مثل جاري شدن گرمي عشق
در رگ يخ زده لحظه دلتنگي هاست...

بعد چندی دم فرو بستن کنار چشم تو ..
تازه شعری گفتم امشب از بهار چشم تو ...
شاید این را پیش از این هم گفته باشم ... آفتاب استراحت میکند در سایه سار چشم تو ...
تو اگر هنگام تنهایی به یادم بوده ای
من تمام عمر بودم بی قرار چشم تو .... این برای چندمین بار است پرسیدی زمن ...
مبتلای کیستی ؟ گفتم : اسیر چشم تو ...
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من ..
مگر آن روز که در خاک شود پیکر من ...
آتش عشق پس از مرگ نگیرد خاموش ...
چونگه گورم بشکافند عیان میبینند ...
زیر خاکستر جسمم باقیست ...
آتشی سرکش و سوزنده هنوز ...
یادگاریست ز عشقی سوزان ... که بود گرم و فروزنده هنوز ... همیشه ... تا آخر..
سینه ای سوخته از آتش هجران ...
سالها ز غمش سر به گریبان ...
یا که جانم بستان ... یا به وصالش برسان ...
بیش از اینها نه دگر طاقت هجران دارم ...

حالا دیگه چیزی تا دیدنت نمونده ... چهارشنبه بعد از ۶ سال یا شاید هم بیشتر میبینمت ...
خوشحالم...
![]()
۹ شهریور ماه ۸۵ بدون شرح ...
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند
شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته تو را ميبوسم
آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد
خداوند خوشحال شده بود ( لواسون !
)
پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد
در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تویی
در بین هزار پونه آنکس که مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم ...
که دگر با تو از این گونه خطاها نکنم ...
بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من ...
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
